با اسب هایی بال دار و پر غرور
مرا روزی از این قفس
نجات خواهی داد.
این قفس همزاد من است،
این قفس، تن من است.
من در حصار تنم
من در غبار بد کرده هایش
یادگاری از غمم.
این منم،
بجا مانده ای از سوز سینه ها
ز پا افتاده ای در ماتمی از کینه ها
بر فراز قله های کاغذین
از نوشته های پوچ آخرین
از صدای ناله ای در قعر چاه
در عبور از گردنه لبریز آه
در این قفس وامانده و تنها منم.
می دانم؛
روزی از این قفس مرا
نجات خواهی داد!


